یادداشت های خصوصی

دفاع از حریم مرجعیت شیعه و عدالت

10 اشتباه شاه

                          

 

                   

          

  مصطفى امین، روزنامه‏نگار معروف مصرى بصورت دقیق رفتارشاه ایران را درزیر ذره‏بین قرار داده و سرنوشت شاه را پیامد اشتباهات بزرگش دانسته است. او19روز قبل ازسقوط كامل ارتش شاه با چاپ مقاله‏اى در روزنامه اطلاعات مورخ3/11/1357 10اشتباه شاه را توضیح داده است كه عناوین آن عبارتند از:

 1- هزینه‏هاى گزاف نظامى

 2- شعارهاى بدون عمل ( مثل سخن از آزادى و انجام انتخابات آزاد و... )

 3- افتتاح و ساخت پروژه‏هاى بزرگ بى‏مصرف

 4- وجود فاصله نسل جوان از حاكمیت

 5- بى‏توجهى به گرایشات مردم

 6- فریب دادن وى از سوى اطرافیانش

 7- از دست دادن زمان اصلاح

 8- نشناختن جوّ زمانه وعدم انحلال پلیس سرّى (  ساواک ) در كشور

 9- به مردم تكیه نكردن و فقط به اسلحه و قدرت اتكا داشتن

10- عبرت نگرفتن از انقلاب و اتفاقات كشورهاى دیگر بخصوص كشورهای همسایه  ازجمله افغانستان( کودتای نورمحمد ترکی در سال 1357 )


۳۲-- سه دینار نجات دهنده

                     
                                                                       عکس تزیینی است
میگویند حضرت یعقوب " علیه السلام " با مادر بزرگوارشان مسافرت می کرد تا به شهری رسید . درآنجا شنید حاکم شهر می خواهد محکومی را اعدام کند . پیش او رفته و گفت : مادرم از شما تقاضا دارد این محکوم را ببخشید . حاکم گفت : برطبق نص صریح قانون این متهم باید اعدام شود ولی اگر هزار دینار بدهد ما می توانیم از گناه او صرف نظر کنیم .

حضرت یعقوب کیسه پولش را بیرون کشید و شمرد دید بیش از هشتصد دینار ندارد ، مادرش نیز تمام پول خود را بیرون آورد فقط پنجاه دینار بود . ولی حکمران تأکید کرد که باید هزار دینار تمام باشد وزراء و حضار همه به حال محکوم رقت نموده پولهای خود را بیرون آوردند ولی وقتی شمردند سه دینار کم بود ، مادر یعقوب " علیه السلام " متأثر شده و به حکمران گفت : شما می خواهید یک مرد را به خاطر سه دینار به قتل برسانید ؟

حاکم جواب داد :

ـــ ما نمی توانیم از قانون تخطی و سرپیچی نمائیم وبه جلاد دستور داد تا طناب را به گردن محکوم بیاندازد .

مادر یعقوب فریاد کرد :  دست نگهدارید شاید در جیب خودش سه دینار باشد وقتی گشتند دیدند محکوم در جیب خود سه دینار دارد و به این ترتیب از مرگ نجات یافت.!

رفیقم که این داستان را شنید گفت : « وضع ما و کشور ما بی شباهت به این داستان نیست . ممکن است دیگران میل داشته باشند به نجات ما کمر همت بگمارند ، وضع ما را خوب کنند ، نفت ما را استخراج نمایند و برای این منظور به ما کمکهای مالی زیادی هم بکنند ولی نجات ما در دست هیچکدام نیست نه کمک این و نه لطف آنها ما نجات نخواهد داد . »

رهائی ما بسته به آن سه دیناری است که در جیب خودمان وجود دارد . می دانید برای ملتها سه دینار چیست : « همّت ، فداکاری و هوشیاری  »

                                                     «  به نقل از مجله سپید وسیاه  سال اول ( ۱۳۳۲ ) شماره ۳۷ »


               

آیت الله خامنه ای در تاریخ 7 / 9 / 1367  طی جلسۀ پرسش و پاسخی که در دانشگاه علم و صنعت تهران برگزار شده بود و آخرین ماههای دومین دورۀ ریاست جمهوری خود را سپری می نمود ، در پاسخ به سؤال یکی از  دانشجویان که از ایشان پرسید :

آیا شما با درآمد پنج هزار  تومان ( در ماه ) می توانید خانوادۀ خود را اداره نمائید ؟

 چنین پاسخ دادند :

« نه ! جواب این است که نه ، من وخانواده ام کلاً ده نفریم ، 10 نفر معلومه که با 5 هزار تومان نمی توانیم اداره کنیم . 9 نفر خودمانیم ، غالباً هم یک نفر به ما اضافه می شود ، 10 نفر خانوادۀ ماست . من از این ( وضعیت ) خوشحالم  و یکی از افتخارات من این است که زندگی ام مثل زندگی مردم عادی اداره میشود . من روی موکت می نشینم ، زندگی داخل ( منزل  ) من ، خورد و خوراک من مثل زندگی افراد متوسط ، بلکه یک ذره پائین تر از متوسط است . وضع زندگی خانوادگی من ، وضع خانوادگی تجمّل آمیز نیست ، ازاین قضایا ( تجملات ) همواره گریخته ام . نه ( فکر کنید ) امروز ( بلکه ) خوشبختانه این را من از پیش از انقلاب تمرین کردم  ، سالهای متمادی و از این جهت خوشحالم و زندگیم  ساده است . اما 5 هزار تومان انصافاً  خیلی کم است ! »


دوستان وکاربران محترم فعلاً خداحافظ

 نوشتن در این وبلاگ با سختی بسیار زیاد همراه می باشد و چه بسا مطالبی را با هزار زحمت آماده و تایپ نمودم ووقتی دکمۀ « ارسال مطلب » را فشردم نه تنها مطلب روی صفحۀ اصلی وبلاگ نمایان نشد بلکه با کمال تأسف باید بگویم که کلاً حذف گردید و من بیچاره باید مجدداً آن را می نوشتم که یعنی روز از نو و روزی از نو ُ.

 به هرحال به ناچار تا مدتی مطلبی در این وبلاگ نخواهم نوشت تا ان شاءالله وبلاگ دیگری تهیه وبعد آدرس آن را به اطلاع خواهم رسانید .


فرار از مرجعیت

 حضرت آیت الله العظمی بهجت " حفظه الله " در خصوص فرار علمای گرانقدر ازقرار گرفتن زیر بار سنگین مرجعیت ، نقل فرمودند:

                           

                                        حضرت آیت الله العظمی بهجت        

 « مرحوم آیت الله آقا شیخ هادی خراسانی " رحمه الله علیه " بیان فرمود که بعد ازمرحوم ( آیت الله العظمی ) آقا سیّدمحمّد کاظم یزدی " ره " ( صاحب کتاب شریف عروةالوثقی ) جهت تدریس ، دورم جمع می شدند، ولی من به جهت صعوبت امر و عظمت تکالیف ، از پست تدریس و مقام ریاست و مرجعیّت ، کناره گیری کردم. زیاد بوده اند ازعلماء کسانی که زیر بار مرجعیّت و ریاست نرفتند، و شاید بعضی از آنها خودرا از دیگران اَعلم می دانستند!

همچنین ایشان( مرحوم آقا ی خراسانی ) می گفته است : حضرت رسول اکرم   ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) را در خواب دیدم که به من فرمود : چرا مرجعیّت راقبول نمی کنی ؟

عرض کردم : سنگین و سخت است . فرمود : پس منبر برو ، امّا به سه شرط :

اوّل این که : هرجا وعده دادی ، تخلّف نکن .

دوّم این که : هرچه بابت منبر به تو دادند بگیر و به کم وزیادش کار نداشته باش .

سوّم این که : اگر روی منبر بودی و در اثنای سخنرانی تو در مجلس پذیرائی کردندوچای ، آب ، شربت یا چیز دیگری دادند، ایراد مگیر و ناراحت مشو.

                                  " در محضر بهجت  ، ج اوّل ، ص 258 "


۳۱ـ رضاخان : ترشی بخورم یا نخورم

  مطلب زیر، یكی از دردسرهای طبیب مخصوص رضاخان را به هنگام مواجهه با بیماری وی بیان می‌كند :

       

هیچكس جرأت نداشت روی حرف اعلیحضرت متوفی رضاشاه پهلوی حرف

بزند، در میان تمام درباری‌ها و وزرا و كسانی كه به شاه نزدیك بودند؛

مختاری و امیرموثق و چند نفر دیگر این خاصیت شاه را زودتر از دیگران درك كرده بودند و بهتر از دیگران مراعات می‌كردند.
وقتی شاه دستوری می‌داد، آن دهنی كه در مقابل شاه با گفتن (نه) (نمی‌شود) (مقدور نیست) و امثال اینها باز می‌شد تو دهنی می‌خورد.
طبیب مخصوص شاه نیز این خاصیت شاه را درك كرده بودو حتی در دستورهای طبی هم مراعات می‌كرد.
وقتی شاه مبتلا به آنژین شده بود طبیب جرأت نمی‌كرد به شاه حكم كند كه باید استراحت نماید یا فلان دوا را بخورد. مختاری به او گفته بوددستورات را به صورت پیشنهاد به عرض ملوكانه برساند مثلاً:
«... اعلیحضرت خودشان بهتر از غلام می‌دانند كه باید دوسه روز استراحت فرمایند. بنابراین غلام از خاكپای ملوكانه استدعا دارد موافقت فرمایند لااقل چهل و هشت ساعت از تخت خواب به پائین نزول اجلال نفرمایند...»
روزی شاه در حال تب، هوس خوردن ترش‌ای كه با سركه تهیه شده بود

كرد و به دكتر گفت : ها! ما این ترشی را می‌توانیم بخوریم؟ دكتر كه عادت

كرده بود و می‌دانست كه نباید به شاه (نه) بگوید اندكی تأمل نموده عرض

كرد: اعلیحضرت بهتر می‌دانند كه سركه یكی از مواد مفید است و بدن بدون

اسید نمی‌تواند زندگی كند. بنابراین البته كه اعلیحضرت می‌توانند ترشی میل

فرمایند منتهی وقتی اسید بدن زیاد می‌شود و باید به وسایل گوناگون از اسید بدن كم كرد در آن موقع ترشی خوردن ضرورت ندارد.
شاه متغیر شده فرمود: چرا برای من فلسفه میگی؟! یك كلمه پوست كنده به من جواب بده؛ بخورم یا نخورم.
دكتر دستش را به دستش مالیده ضمن یك تعظیم بلند بالا (چون نمی‌توانست

جواب منفی داده باشد و از طرفی هم سركه برای شاه خوب نبود) گفت: خانه‌زاد... غلام... عرض كردم.... راجع به ترشی.
بله .... ترشی.... هم می‌شود خورد... هم نمی‌شود. اگر اراده اعلیحضرت

تعلق بگیرد كه ترشی بخورند؛ ما بندگان سگ كی هستیم در مقابل اراده

اعلیحضرت اظهار وجود كنیم و اگر اعلیحضرت میل نداشته باشند ترشی تناول فرمایند البته میل نمی‌فرمایند.
شاه حوصله‌ اش سر رفته فریاد كرد : مرتیكه! ترشی بخورم یا نخورم؟!
دكتر این مرتبه دیگر دست‌پاچه شده و نمی‌دانست چه جوابی بدهد.
وقتی شاه دید دكتر جواب نمی‌دهد گفت: مرده شور تركیب شما دكترها را

ببرد؛ به اندازه یك گاو نمی‌فهمید، مرتیكه! هر پیره زنی می‌داند كه آدم تب‌دار

نباید ترشی بخورد.
دكتر تعظیم بلند بالائی كرده گفت: قربان غلام هم می‌داند، برای آدم‌ تب‌دار

ترشی بد است، منتها این احكام برای اشخاص عادی است و برای نابغه‌ای

مانند اعلیحضرت اراده شاهانه ملاك است نه احكام عمومی؛ بنابراین اگر

اراده اعلیحضرت به خوردن ترشی تعلق گرفته باشد غلام سگ كیست با

اراده اعلیحضرت مخالفت كند.
شاه دكتر را مرخص كرد. وقتی دكتر می‌خواست از اطاق بیرون برود. شاه گفت آخرش نگفتی بخورم یا نخورم.
دكتر تعظیمی كرده عرض كرد: امر امر مبارك است خانه‌زاد چه عرض

كند.

                                                                  منبع: «خواندنیها 23 تیر 1324»


۳۰ - یک زن شیخ را رسوا نمود

         

                                                                    عکس تزیینی است

شیخ عبد السّلام  ( که در حکایت قبلی در مورد وی توضیح داده شد ) روزی در بین نماز جماعت گفت : « چخ ، چخ » پس از نماز از وی پرسیدند چرا؛ چخ چخ کردی ؟ گفت : (( هم اکنون که در بصره هستم مکه را مشاهده نمده و دیدم که سگی می خواست وارد مسجدالحرام شود و به این وسیله او را رد کردم !!! )) مردم از این کلام شیخ درشگفت شده و بر ارادتشان نسبت به وی افزوده شد. یکی از مریدان شیخ این جریان را برای زن خود که شیعه بود تعریف کرد از وی خواست تا مذهب تشیع را رها نموده و به آنها بپیوندد . زن گفت ؛ اشکالی ندارد ولی به این شرط که روزی شیخ را با مریدانش جهت صرف ناهار به منزل دعوت کنی تا من در حضور شیخ مذهب شما را اختیار کنم ، مرد قبول کرده و با خوشحالی شیخ و اطرافیانش را دعوت کرد.
روز موعود فرا رسید و وقتی همه حاضر شده و سفره پهن گردید ، آن زن برای هر نفری مرغی بریان شده روی برنج هایشان درون بشقاب قرار داده و توسط شوهرش مقابل ایشان قرار می داد ولی مرغ شیخ را زیر برنجها پنهان کرد ، وقتی شیخ به غذای سایرین نگاه کرد و مشاهده نمود برای آنها مرغی بریان شده قرار داده شده و از مرغ برای وی خبری نیست ؛ رو به صاحب خانه ( شوهر آن زن ) کرده و گفت : پس چرا برای من مرغ نگذاشته اید ، چرا به من توهین کرده اید ؟
همسر آن مرد که مترصّد و منتظر چنین فرصتی بود از پشت پرده درآمده و گفت : « یا شیخ تو که در بصره مکـّه را با این بُعد مسافت مشاهده می کنی پس چرا در اینجا مرغ را زیر برنجها با این فاصلهء بسار اندک مشاهده نمی کنی ؟!!! »
شیخ عصبانی شده و گفت : « این رافضیّهءخبیثه است » و از مجلس خارج گردید

همسر آن زن متنبّه شده و مذهب تشیّع را اختیار نمود

بدین وسیله یک زن موفق شد شیخ متقلـّب ، مکـّار و بی سوادی که از سادگی مردم سوء استفاده می نمود را به این زیبایی رسوا کرده و چهرهء واقعی او را برملا سازد .

             « به نقل از کتاب مردان علم در میدان عمل ، ج ۱ صفحه ۵۴ با مختصری تصرف »  


۲۹- شیّادان و طرّاران در مسند علم

شیخ عبدالسّلام یکی از زهّاد و عبّاد اهل سنّت بشمار می رفت و بطوریشهرت داشت که نامش را متبرّکادر کنار نام خداوند متعال و پیامبر اکرم ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) این چنین بر روی پرچمها می نوشتند : 

« لااله الّاالله ، محمّد رسول الله ، شیخ عبدالسّلام ولیّ الله ؟!! » این مرد روزی بالای منبر گفت ؛ هرکس می خواهد بهشت بخرد بیاید . مردم ازدحام کرده وشروع به خریدن کردند ، شیخ تمام بهشت را فروخت و تمام شد .پس از آن شخصی آمده و گفت : « من دیر رسیده ام و اموال زیادی نیز دارم باید به من هم جایی از بهشت را بفروشی ؛ شیخ گفت : جاها تمام شده مگر جای خود و الاغم ؛ آن مرد درخواست نمود شیخ جای خود را بفروشد و خودش از محلّ الاغش استفاده کند ، شیخ هم قبول کرد و درنتیجه خود بی جا ماند !!!  


افرادی که باعث گرفتاری خود و دیگران می شوند

حضرت مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی « علیه السلام » فرمودند :

ده نفر هستند که خود و دیگران را گرفتار می سازند :

۱ــ  کسی که اندک دانشی دارد و می خواهد به مردم علم و دانش فراوانی بیاموزد .

۲ــ  فرد بردبار و حلیمی که دانشش بسیار است ولی باهوش نیست .

۳ــ کسی که به دنبال چیزی می رود که به دستش نخواهد رسید و شایستگی آن همه تلاش را نیز ندارد .

۴ــ فرد زحمت کشی که  فاقد صبر و حوصله باشد .

۵ ــ انسان پر حوصله ای که از علم و دانش لازم برخوردار نیست .

۶ ــ عالم و دانشمندی که نظر اصلاحی ندارد .

۷ ــ صلاح اندیشی که علم ندارد .

۸ ــ عالمی که دلبستۀ دنیا باشد .

۹ ــ کسی که به مردم دلسوز است ولی از آنچه خود دارد بخل می ورزد و از کیسۀ دیگران می بخشد .

۱۰ ــ دانش آموزی ( دانشجو و طلبه ای ) که با دانشمندتر از خود ستیزه کند و چون مطلبی به او آموخته شود از او ( آن دانشمند ) نپذیرد .

                

                                    « مجله پاسدار اسلام شماره ۱۰۱ ( اردیبهشت ۱۳۶۹ ) »    


۲۸ - طنز علمی : دنیا دنیای دیوانگان

 

                                                                                   عکس تزیینی است

یکی از دانشمندان روانشناس در آمریکا به این نتیجه رسیده است که در سال ۲۱۳۸ میلادی یک نفر عاقل هم روی کرهء زمین پیدا نخاهد شد !!! با این حساب که این بیچاره نموده است ، تا اندازه ای نتیجه گیری وی درست به نظر می رسد زیرا در سال ۱۸۵۹ بین هر ۵۳۵ نفر ، یک دیوانه بیشتر وجود نداشت و درسال ۱۸۹۷ نسبت دیوانگان به عقلا ۱ به ۳۱۲ بود و درسال ۱۹۲۶ ، ۱ به ۵۰ ، و در سال ۱۹۷۰ ، ۱ به ۱۰۰ ، بنابر این اگر به همین منوال و ترتیب پیش برود در سال ۲۱۳۸ ـ طبق نظریّهء این دانشمند ـ یک نفر عاقل هم در دنیا وجود نخواهد داشت و حتی خود پزشکان روانشناس هم روانی خواهند شد !!!

                                        « مجلهء پاسدار اسلام ، سال ششم ، شماره ۶۶ صفحه ۴۴ »